تبليغاتX
شعر و ادب - منی که گُمَش کردم
 

بریده را که رفت دور بزند

نیمرخش گفت

             خودم هستم

در همان نوپوش سنتی که دوست می داشتم

و پُر بود

از دست و تن و نفس ها مان

دنیایی..آمدم ..انگار

 

دست پاچه  خودروام پشت سرش ایستاد

در آینه با خودش بود

بوق که آمدم ...

آینه پُر شد از اخم!!

عجب دنیای فراموشی!!

هنوز الفبای قراردر دست مان نخشکیدست!!

 

می راندو..می راندم...

گاه که راه فاصله می شد

خود رو ام خلاف می افتاد

بوق ها که در سرم می بارید

چشم ها که چپ چپ می زدند !

 

آینه گاه زیر چشمی نگاهم می کرد

تنگ خشمی که هر لحظه غلیظ تر می شد

بسوزی دنیا...

مهراوه مگر نبودم من ؟!

انتخاب روشن؟!

"آوید"؟!*

عشق گاه چه فراموشکار است!؟

 

بریده را ...

گفتم

       از تنگش بگذرم

با آخرین نگاه

بزنم به گور فراموشی...!

 

نیمرخش که برگشت

بارش آمد خشم!!

..آب شدم ..

 

دست از پا دراز تر

دنیای عجیبی...

با خود انگار اشتباه آمدم.

 

 

*آوید=نور و روشنایی-رویش و سرسبزی-نیاز-تمایل و...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط جلیل قیصری در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 10:25 |