تبليغاتX
شعر و ادب
عقربه روی اتفاق

پنجره ها باز می شود

قاب ها پر می شود

از پسر عینکی    دختر چشم درشت

 

عقربه روی وقت

سلام..؟

سلام..؟!

چشم انداز چه زیباست؟

پسر فقط سر تکان می دهد

 

عقربه روی قرار

دیروزخدا حافظی دستم را جواب ندادی؟

باید شماره چشمت را عوض کنی

سر به سکوت می رود پسر

 

عقربه روی بی قراری

شماره..چشم ندارم

                 هرگز نداشتم.  

+ نوشته شده توسط جلیل قیصری در جمعه سی و یکم فروردین 1386 و ساعت 11:19 |
تیرداد به من گفت

بهتر است خودت را بکشی

از چرخ دستی اش پیدا بود

که قبلن بارها خودش را کشته

 

ما دو همزاد بودیم

بر سفره ای که هر روز

گرسنگی شعر می شد

 

تیرداد رفت انگلستا ن

تا نان شکار شود

 

ومن...

بر سفره ای نشسته ام

که هر روز

شعر گرسنه می میرد .

+ نوشته شده توسط جلیل قیصری در جمعه هفدهم فروردین 1386 و ساعت 13:46 |
سوارش از کوهه به زیر افتاد

اسبی که در خیالم می دود

 

کودک که بودم همیشه اسب می کشیدم

شبیه همین اسبی که در خیالم می دود

 

پسرم که دوره ی آمادگی را می گذراند

دائم اسب می کشد

شبیه اسب خیال خود و قصه های پدر

 

نوه ام لابد...

 

کودکم

به کودکت بسپار

سعی کند همان اسبی را بکشد

                                    که در خیالش می دود

اما

با سواری بر کوهه ی زین.

+ نوشته شده توسط جلیل قیصری در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386 و ساعت 14:0 |
خبرم آمد

تن پوش سفید تن کردم

بالا پوش سیاه

به تشییع خود می رفتم

 

سر صف را دشمنانم بسته بودند

به همسرم دلداری می دادند

دست به سر و روی فرزندانم می کشیدند

گاهی گریه هم می کردند

 

خنده ام گرفته بود

خودم را کنترل کردم

آخر خندیدن در تشییع جنازه خوب نیست

ضمن این که نمی خواستم ریسه ی تابوت را ببینند

 

روی دستانی می رفتم

که می بردند

هرچه سریع تربه خاکم  بسپارند

می ترسیدند خلسه ای چند ساعته باشد

در اثر یک سکته ی شعری

واگشت مردگان شگون ندارد

 

دم صف با معشوقه های دوران زندگی ام می جنبید

بعضی ها خوشحال بودند

بعضی نگران

بعضی خاطرات به کنار دستی پز می دادند

 

رسیده بودیم

مرده ها را در بیا و ببر دیدم

چند تایی به استقبالم آمدند

کسی صندلی ها را جا به جا می کرد

کسی شمعی در دست می رفت

کسی پارچ آبی ...

دسته گلی...

تریبونی...

 

شب

شعر آخر زندگی را خواندم

یک پارچه گریه می کردند

دروغ زن سگ است

من هم گریه ام گرفته بود

 

آخر شب

هر کس به کپه ی مرگ خود می رفت

در حالی که راضی به نظر می رسید .

+ نوشته شده توسط جلیل قیصری در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386 و ساعت 11:13 |
آسمانی می کشم و آفتابی در آن

تاآسمانم تنها نباشد

 

زمینی می کشم و انسانی در آن

تا زمینم تنها نباشد

 

گل های آفتابگر دانم که می روند بخشکند

گریه ها می کنم

حالا دریایی دارم و ماهی دلی در آن

تا دریایم تنها نباشد

 

آسمانم کاغذی ست

زمینم کاغذی ست

انسانم کاغذی ست

گریه هایم اما حقیقت دارد .

+ نوشته شده توسط جلیل قیصری در شنبه یازدهم فروردین 1386 و ساعت 21:53 |