تبليغاتX
شعر و ادب
 

همه چيز روبه راه

نمي دانم چرا

آن نزديكِ دور

                به سراغم نمي آيد

 

سفارشم

قرار بي قراري ها...

از دهان دلواپسي خاك : 

طلبم را اگر از دنيا وصول كنيد

بچه هاي من...

هيچ كودكي در دنيا گرسنه نمي ماند

بدهي ام

شعرهاي ناسروده ي من است

ببخشيد!

مجال زندگي اندك بود!

 

در تابوت دوبيتي ام بگذاريد

درشاه چشمه ي غزل بشوييد

در خلعتي سپيد

                خاكم كنيد

با تلقيني از حروف ساده ي همين سال هاي باراني

گورم رااز قبل سفارش داده اند!

 

موجودي ام

سروده هاي چاپ نشده ي من است

به همسرم سپردم به چاپش بسپارد

زير نظر ساده ترين برادران زمين

 

همه چيز روبه راه

آن دور نزديك...

بر سنگ گورم نشانه ي پرسشي بگذاريد .

 

 

+ نوشته شده توسط جلیل قیصری در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 و ساعت 10:26 |
 

 

خوداين همه بازيچه ي رنگارنگ

تنها

به نيش و نوش اوسر خوش بود

                                شهر

 

كار به كار كسي نداشت

به مانكن ها سلام مي داد

ماهي هاي توي حوض

مجسمه ي بالدار ميدان

گاهي هم به خودش

 

در نيش و نوش دست و دهان

گاهي به دور دست ها مي گريخت

تا عكس خود در آفتاب بگريد

در آب بخندد

دست در گردن درختي بخوابد

 

چند روزي او را نديد

در خودش چندك زده بود

با شانه هاي برف

 

آفتابي كه شد شهر

پرده از پيكره اي انداخت

دست در گردن فرشته ي بالدار

چشمي به دور دست.

+ نوشته شده توسط جلیل قیصری در شنبه سی و یکم مرداد 1388 و ساعت 17:10 |
 

گذشته را  به حال مي خواند

حال را به گذشته

در خوانش آينده

چشم مي گذاشت و

                                 زمزمه هايي

كه قبول اش اگرچه مشكل

ردش آسان نبود

 

در حفره هاي تنهايي ما مي خواند

با نگاه سايه در نگاه

دهان سايه بر ديوار

 

در آن غروب دهان

دل به صوت و ساز سايه نمي داد

لب خواني نگاه

سعي داشت

                     چيزهايي بگويد

كه نفهميديم

 

گاهي در سكوت مان صدايي مي شنويم

با دهاني كه بريده مي آيد

از جزاير آلزايمر.

+ نوشته شده توسط جلیل قیصری در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 و ساعت 19:25 |