تبليغاتX
شعر و ادب
هفت بندِ پدر× یکشنبه سیزدهم فروردین 1391 18:39
 

 

 

 ۱-

هفت بندش آه می نواخت

                          پدر

ما به آن نی می گفتیم.

 

۲-

به جای کُلت

نی کمری داشت پدر

ناز و نگاه  زیادی

به تیر رَس آورد و نزد

تنها نگاهی که شکارش شد

مادرم بود.

 

۳-

پدرم که نی می زد

زنان همسال اش

هفت چین دخترانه

                 می پوشیدند

هفت قلم آرایش می کردند

نگو- با نی اش

به زبانی حرف می زد

که ما نمی فهمیدیم.

 

 ۴-

آن روز ها

فکر می کردیم که پدر

هفت بندش را بیشتر از مادر

                               دوست دارد

حالا هفت نفریم

هفت گُل نی

که مادر به خانه آورد

 

۵-

پدرم

گلویش را به گور داد

نی اش را به من

 گاهی که از کنار دلواپسی اش می گذرم

صدایی می شنوم

در زنده به گوری یک نی.

 

۶-

تنها چیزی که به جا ماند از پدر

نی هفت بندش بود

همین که دست و دلمان تنگ می شود

جمع می شویم

و صدایش را

به نسبت تقسیم می کنیم.

 

۷-

هفت بندش را خواست

هر بندش را

 پدرانه لمس کرد

آهی کشید و

             رفت.

 

 

*شعر در هفت بندِ مستقل سروده شده است و یک شعرِِ بلند در هفت بند یا شماره ی پیوسته نیست

 

 

 

پیام سیستانی

 درود بر جلیل عزیز

امیدوارم که سال نو برای شما زاینده و زیبا باشد . همواره از خواندن شعر هایت سرخوش می شوم و چیز ها می آموزم . شعرهایی که سرشار از شور زیستن و خوب نگریستن در بنیاد های زندگی اند و همین خوب زیستن در لایه های زیرین زندگی ست که به سادگی و زلالی زبان می رسند . زبانی که پیش از آنی که برگرفته از حافظه ی ادبیات و زبان باشد برتابیده ی جان زندگی اند و انگار شاعر جان زندگی را برای رسیدن به زبان سروده هایش وام گرفته است . شاید دلیل این زلالی زبانی یکرنگی سراینده با زندگی باشد .سراینده آن گاه که در پی آن می شود تا زبان را چند لایه کند نیز از پر پیچش کردن هایش ناخوادگاه می گریزد و به خود و جوهره ی زندگی و نیز باورمندی ها و کشف و شهودهایش پناه می برد و این ها بی هیچ گمانی برای هر سراینده ای در این زمانه ی گنگ سرایی و پرپیچش گویی های بی ریشه و بی شناسنامه سرمایه ی بزرگی اند و نشان از شیوه ای خود رسیدن و خودباوری در شعر اند و در نیفتادن در دام چاله های فن سالاری هایی که هم شور را در بند می کشند و هم شعور را . در هر روی قیصری شاعری ست که به راز و ارزش زلال سرایی های ریشه مند پی برده است .
سخن گفتن در این زمان اندک در باره ی سراینده ای که هم زبان را خوب می شناسد و هم می داند که چگونه بایستی بر روی شمشیر دو لبه ی زلال سرایی ها گام برداشت بی آن که در دام شعار زدگی و روزنامه نویسی درنیفتاد بسیار دشوار است.


ارادتمند شما : پیام سیستانی

 

درود به دوست بزرگوارم پیام عزیز...

حضور ارجمند و پر مهر شما را گرامی می دارم و روز شمار و راه نشینِ دیدارم.بر قرار و پویا و گویا بمانید.

 

شراره جمشید

نی نامۀ شخصی ِ شما را خواندم /عنوان این پست ِ شما « هفت بند ِ پــــدر » است . بهره جستن از « نی هفت بند » و « پــــدر » ، در این هفت شعر ِ کوتـــاه بسیار زیبا و تأثـــیرگــذار ، دلالت بر پیوند در موضوع روایت دارد .و من این ، وحدت را – با اعداد قیاس نمی کنم و نیازی به آن گونه قـــیــاس نمی بینم . /چــــــرا که مراد ِ راوی در این روایت ها ی کوتاه ، گنجاندن خاطره ی پدری ست که یکی از دلبستگی ها و در واقع ، هنر ِ ایشان « نی ِ هفت بند » بوده است که بسیار واضح و آشکار است . و از آنجا که تمامی ِ نشانه ها و زمان ِ برجسته ی در اشعار ، همانا زمان ِ « گذشته » است ، فقدان ِ پدر ، بی هیچ ابهامی نزد مخاطب روشن و باورکردنی ست ...
هفت بندی که غم را آواز می کند – هفت بندی که مردی با دمیدن در آن با نوای جادویی اش ناز و نگاه ِ فراوان را متوجۀ خود می کند و لیکن عشق ِ خود را دست آخر تقدیم به مادر ِ راوی می کند – هفت بندی پُر حرف ، چرا که ذات و ماهیت « نی » چنین است ...هفت بندی که در شعر ِ چهارم به خانواده ای گویا هفت نفره اشارت دارد و در شعر ِ پنجم ، همانند ِ « نی » در مثنوی ِ مولوی ، ناله و شکوه سر می دهد و در ششمین شعر ، به وقت ِ دلتنگی همه را گرد ِ هم آورده و وادار به مرور ِ خاطرات می کند و سپس در تقسیم ِ صدا ، به تــسکیـــن ختم می شود ، چرا که یکی از اعجاز ِ آوای « نی » ، این است که ابتدا « غم » مستولی می شـــود و انسان از این بار ِ غم ، دچار ِ حسی غریب گشته و بسا راحت تر بغض ِ در گلو مانده را بشکند و ســــــرانجام به تسلی برسد – هفت بند ِ هفتمین شعر ، چندین عبور معنا و تصویر را به ارمغان می آورد

 پدری که آخرین نفس خود را با لمس ِ « نی » ِ خود ، بیرون می دهد – با لمس ِ این نی با توجه به آخرین شعر از اشعار ِ هفت بند ِ پدر ، تصویر و فضایی غمین از حضور اعضای خانواده را ارائه می دهد و یا تصویری از حضور نداشتن ِ همۀ اعضا و بسنده کردن ِ پدر به نوازش هفت بند ِ خود به یاد آنان که حضور ندارند و تصاویر ِ دگر .....
شباهت ِ گزاره ها با این که در این هفت بند بسیار چشمگیر است ، لیکن لطمه ای با این حضور ِ مستمر ، به گمان ِ من در این هفت شعر ایجاد نمی کند /از سوی دیگر ، بستر ِ اشعار در عین ِ سادگی به گونه ای فراهم شده است که ، شنونده ها و مخاطبی چون من ، کُنش ِ کلامی ِ مورد ِ نظر ِ خود را آسان درک کرده و به آن علاقه مند می شوم ، چرا که در این اشعار ، فضایی خالی و بی تأثیر و فاقد ِ معنا دریافت نکرده و با تمام ِ شخصی بودن و مضمون ِ اعترافی آنها متوجه شده ام که مخاطب از جمله خود ِ من به سهولت می توانند مفاهیم ِ شخضی و مجزا از « شاعر » برای خود داشته باشند و این حسنی ست که نمی شود بر زبان نیاورد .
به اعجاز ِ هفت و مفاهیم آن نیز در این شعر بسیار توجه داشتم و لیکن واکاوی 7 را کار دم ِ دستی و ساده ای نمی دانم که با خطوطی چند آن را شرح دهم .چرا که از یک سو سخن من بدرازا می کشد و از سوی دیگرنوشتن از 7 برای آگاهی چون شما که بارها راجع با اساطیر و نشانه ها قلم زده اید بسیار جسارت می طلبد ....
من ممنونم بابت ِ این هفت شعر ِ درخشان آقای قیصری و درود ....

بانوی ارجمند خانم جمشید...

نگاه عمیق و چند بُعدی شما گره های بسیاری از این شعر گشوده است در فرهنگ و آیین ایرانی بیشتر پدیده های اصیل و ریشه دار این فرهنگ در نهایت به نی می فرجامدو ان -اشتراک معنایی-که فرمودید شاید بیشتر بخاطر همگونی و اشتراک ناخودآگاه ماست.گرامی هستید و پایدار بمانید


رضوان ابوترابی

پدر که مُرد ، خاک باغچه هم مُرد . چه برسد به نی زار .. (فروغ خوب می دانست که تنها صداست که می ماند ).. 
همانطور که استکان ها ، داستانها را دهان به دهان می چرخانند ، نی ها هم ، ناله ها را گلو به گلو به اینجا رسانده اند ...
حالا باید صبور و آرام ، ناله ها را از نای ِ نی بیرون کشید ... هفت ناله کافیست ...هر کدام را یک گوشه ی خونه گذاشت و میان آنها نی به دست نشست و ناله ای تازه سرداد .تا زنان همسال با هفت قلم آرایش بیایند و به زبانی حرف بزنیم که دیگر ، می دانیم..
" فروغ " جان ، وقتی پدر گلویش را به گور داد ، .. فهمیدم که ناله ها از صدا ماندگار ترند ... گوش کن ! هفت صدا ، از هفت نی ، از هفت گوشه ی خانه ..
زندگی ، چه بازی ِ تهوع آوریست

مرسی جناب قیصری ِ عزیزم . برای ما چگونه دیدن را چقدر خوب یاد می دهید

بافروتنی

درود دوست ارجمند من...

سپاسدار حضور شما هستم که همیشه مهربانید و بزرگوار.بر قرار باشید

وداع باستانی

درود
امیدوارم سال خوشی رو شروع کرده باشید
فوق العاده است این شعر
وجالب زیرا
درهفت بند سروده شده
تکرار عدد هفت درهربند واینکه عدد هفت جایگاه ویژه ای داره درخیلی از فرهنگ ها
مخصوصن فرهنگ ایرانیان از باستان تاهنوز حتی در فرهنگ اسلامی وبقیه
فرهنگ ها/ظنزتوی شعر طنز تلخی بود هفت گل نی /تقسیم کردن هفت بند نی
بعد از رفتن پدر/درعین حال نی مدام ذهنو منو سوق می ده به مثنوی مولانا
شاید به نوعی اشنایی زادیی ازمتون کلاسیک
بارها بار خواندنی ست این

درود خانم باستانی

سپاسدار زحمت و نگاه موجز و نیکوی شما هستم

 

جهانگیر دشتی زاده

 دوست شاعرگرانمایه ام .....قیصری...عزیز.........
ایکاش این زبان دردهانم بود،که نه ...دردلم ،درچشمانم ،دراندیشه ام .... عاصی کرده حتا پنهاني ترين رگه هاي وجودم را ...ومن جن زده ، عصيانگيري ...ديوانه كه قانون دريده ...ازخودگريخته ...ولاجرم به زبان ميآورم ...اما نه آنچه اكنون شعر پنداشته ميشود ...آنچه راكه شعرمي پندارم ...نه به غرور...بل به عشق ..
اين شيوه نه تنها درشعر كه نفاشي وداستانهاي مرا نيزفراگرفته است..!

حال بخوانيدم ..وبگوئيدم ....بگوئيدم هرچه دلتان مي خواهد...

 

دوست ارجمند آقای دشتی زاده...

حضور و نگاه زیبا و سرشار از عاطفه ی شما را گرامی می دارم.بر قرار باشید

 

 

 

جمشید کیا

 

گذر زمان بعد از نی هفت بند و انتخاب زندگی و زایش زیبای زندگی اقا جلیل از کنگه لو تا کومه های دور را خلق کرده است. جریان زندگی . بدون خشونت و همیشه در برابر خشونت. زیبائی سروده ها به همین ساده بودن اسیت. طبقات فرادست خشونت را نهادینه کرده اند. برای رهائی از هر خشونت در
کنار یاد تو.
اتش از هیمه سیر نمی شود
دریا از اب ....
به خاطرم نماند کسی و بزرگی از موسیقی دان فرمود باید هر کسی ساز مخصوص به خودش را را داشته باشد. صحنه ارائی شما قشنگ . انتخاب پدر برای زندگی و ادامه حیاط. زندگی اواخر دوران فئودالیته . در زندگی خصوصی افراد هم گاهی لحظاتی خلق می شوند که بیانش زیباست. در سروده شما پدر تکرارش ضروری نبود.
نی کمری داشت پدر .
روی سروده شما سنگینی می کند. چون شما دوست دارید مختارید برای من خواننده کمی مشکل است. زیاد جدی نگیرید. ادم لازم نیست حتما محمد حقوقی باشد یا کدکنی که سروده شمارا نقد کند. از سادگی سروده شما که ازاد و رهاست دوست دارم. وازه فریبی نمی کنید

سلام و سپاس دوست بزرگوار...

همانطور که در پای هفت بند اشاره کردم این شعر در هفت بند مجزا سروده شد تکرار پدر در بندها برای این است که بشود هر بند از شعر را بعنوان یک شعر کامل خواند بدون تکیه بر بندهای دیگر و یا نام شعر . بر قرار باشید

 

روح ال احمدی(سبز)

 

 سلام شاعر
شعرت راخواندم
هفت بند بسیار زیبا
وقتی زمزمه میکردم انگار
بایک فیلم باچند سکانس روبرو هستم که در برشهای کوتا خود
قسمت های از حقایق تلخ وشرین زندگی را به نمایش گذارده است
بجای کلت نی کمری داشت پدر
حتی اگر شعر را به همین صورت که هست یک کار پیوسته دربرشهای کوتا خطاب کنیم باز هم از نظر من قابل پذیرش است
موفق باشید شاعر عزیز

 

برقرار باشید و بهروز آقای احمدی عزیز

 

نوشته شده توسط جلیل قیصری  | لینک ثابت |

ماميس× سه شنبه پانزدهم آذر 1390 9:42
 

 

كوهستان كه مرا زاييد

كودكي در ماه به دنيا آمد

                           با چشم هاي درشت

 

همشيره ام كه شد

مادرم دائم مرا از او مي دزديد

مي گفت

چشم هاي درشت

روايت باراني بلندي دارند

 

او را در مادرم مي ديدم

در قابله مي ديدم

و بعد ها

در ماه ترين دختر ده

 

پاييز كتاب ها كه رسيد

روايت راه آغاز شد

ميل عجيبي به ماه داشتم

به افسانه داشتم

هوا دائم باراني بود

 

به  زادرود بر گشته ام

مادرم مرده

قابله مرده

مردم مرا نمي شناسند

 

كنار گور مادرم

محو طعنه هاي ماه مانده ام

خاك لالايي خود را

                     فراموش كرده است.

 

 

 

* ماميس= واژه ي مازندراني - پهلوي  بنا به باور ها به معني ماه گرفتگي - ماه گرفته -خالكوب ماه -دچار ماخولياي ماه

 

 

                   

 

 بازخوانی شعر "مامیس" به زحمت جناب مهر جو را در نشانی ذیل بخوانید:


http://mehrpad.blogfa.com/post-44.aspx

 

مهر داد مهر جو
جناب قیصری عزیز! دست مریزاد دبزرگوار. مامیس! بارانی که بلند بلند در من می بارد این لحظه، اکنون. حکایتی دارد این مامیس برای خود، خودمان. شعر پر مغز و نغزی خواندم، سعی می کنم با بضاعت اندک و درک خودم به این شعرآمیخته با باورهای بومی و بپردازم فرهنگ زیست محیطی، توامان با اسطوره. همزاد پنداری ای به تعداد مخاطبان این شعر؛ روایتی چند گونه دارد، یکی روایت بومی با بکارگیری عناصر زیستگاه شاعر و تکیه بر نمادها و نشانه های محیطی. شعر با شروع اسطوره ای البرز نشینانی که همصدا و هم باورِ بر اینند که زاده کوهستانند*. زاده شدن کودکی در زمین و تولد کودکی در ماه که از این پایین به لکه ای می ماند بر دایره سفید ماه، درست مانند چشمان درشتی که برنگ سیاه ست!!! این شروع می تواند خوانشی دیگر هم بدست دهد و اشاره ای به بالایی بودن انسان (ما ز بالاییم و بالا می رویم) که همچون پرنده برای آب و دان به زمین آمد پر و بالش به گِل و لای دنیا آغشته گشته... یا در خوانشی دیگر تشکیل شدن انسان از جسم و روح که ماه و زمین یکی نماد روح و دیگری نماد جسم...

* ( در بخش معرفی خود در صفحه فیس بوک نوشته ا م: زاده کوهستانم... و صد البته همانطور که اشاره شد در ترانه ها و باور های اسطوره ای البرزنشینان و البرزیان چنین است.)

 و شعر بلافاصله در سطر - و سطرهای- بعدی گِرِه می زَنَدمان به باوری بومی. ماه که هم می تواند نمادی از خانواده باشد و هم یادآور بدنیا آمدن کودکی که بلند اقبال است و البته بگونه ای همزمان بازگو کننده این موضوع نیز که با تولد یافتن کودکی کوهستانی، کودکی نیز (از تبار ماه، ماهگون) در ماه متولد گردید که آنها را به هم همنام کرده اند... که البته بعدها در سطرهای پایینی نامش هم فاش می شود: افسانه و صد البته پس از پایان یافتن تحصیلات( پاییز کتاب) راوی- شاعر- از دلبستگی هایش نیز پرده بر می دارد و می گوید که به ماه (خانواده) و به آن ماه چهره، به آن افسانه علاقمند است. و باز یادآور گردم که افسانه هم می تواند در نگاهی دیگر با توجه به پیشینه شاعر و جنس شعر که در محیطِ زیستن شاعر جریان دارد یادآورِ افسانه نیما نیز باشد... و آن چشمان درشت که تمامن در شعر در گذر زمان حضوری پر رنگ و تعیین کننده دارد در شعر و این از ابتدا نماد تولد کودکی نحس و چشم سیاه را روایت می کند که حتی مادر از همشیره اش( خواهرش) نیز او را دور نگاه می دارد تا مبادا نحسی او خواهر را از خانواده بگیرد و بمیراند... تا انتها همه می میرند و باران و مامیسِ دلِ راوی که تا انتهای شعر در کنار گور مادر در حیرت طعنه های چشم سیاه بودن می بارد بلند بلند.
همه اینها در حضوری شاعرانه در رفت و برگشت بین گذشته و اکنون، آغاز و انجام، آسمان و زمین، جسم و روح، خلقت و مرگ، بی انتهایی راه سفر و... دست نیافتن بشر ( اینجا راوی) به این آخر لا آخر و چرخشی شاعرانه در فلسفه خلقت. شعر در لایه های دیگر خود به عدم شناخت بشر به خود و فراموشی که دچارش گشته نیز اشاره ای نمادین دارد در این بارانی که بلند بلند این لحظه می بارد در من.
با مهر و ارادت

کارن

درود بر استاد ارجمند
نا باورانه پیام مهربار شما را خواندم. بنده نوازی کردید. من اهل چاپلوسی نیستم این دیدگاه را پیش از این در تارنگار آقای حکمتی نیز نوشتم . شما را شاعری ریشه دار و ژرف اندیش می دانم. و اگر قرار باشد در میان شاعران اکنون یکی را برگزینم تنها شمارا شایسته این فرنام می دانم. زیرا سروده های شما با همه تازگی ریشه در ژرفای فرهنگ بومی و ملی ما دارد. در میان شاعران امروز مازندران شاید هم ایران کسی چون شما این توانایی و نگاه ژرف را به نمادها- باورها و اسطوره های بومی ندارد. هماهنگی شگفت فرم و درون مایه و موسیقی طبیعی رها شده در رگهای شعر شما سروده ای استوار را در برابر خواننده می گذارد که به راستی شایسته ستایش است.
راستش من به سختی با شعر معاصر ارتباط برقرار می کنم و زبان بسیاری از مدعیان نامدار را در نمی یابم گاهی گمان می کنم که این از کج سلیقگی و شعر ناشناسی من است اما هنگامی که اینگونه سروده ها را می خوانم و از عمق جان لذت می برم در می یابم که چنین نیست . بیشتر سروده های معاصران ما سطحی و کم مایه است و مشکل پسندی من چندان بیهوده نیست.
پایدار باشید




سپاس کارن عزیز...

...و با آگاهی از نسبت ها و نسبیت هااین جمله ی شاملوی بزرگ دائم درذهنم مرور می شود که :مردم ما حافظه ی تاریخی ندارند.وچه بد تر از این که شاید مدرس تاریخ و دانشگاهی مازنی ما مثلن از خاندان( کارن) و سوخرا و ونداد هرمز و مازیار و خدمات و دلیری های ان نداند و...چه بد تر از این که بی اگاهی از گذشته چگونه می توانیم آینده ای روشن بنا کنیم و این است که تاریخ اندهبار ما هی تکرار می شود و...از حضور شما ارجمند و محبت های بی شائبه ی شما سپاسگزارم

 شراره جمشید

در نگاه ِ آگوستین تعریف ِ نشانه چنین است : نشانه آن چیزی ست که علاوه بر تاثیری که بر حواس ِ ما می نهد ، به ذهن ِ ما نیز چیزی می بخشد جز خود « ذهن » و نماد در نزد ِ یونگ ، چیزی ست فراتر از نشانه/نهادن نام ِ مامیس بر این شعر خود به مخاطب از همان نخست مواجه شدن با شعری سرشار از نماد و نشان را گوشزد می کند .شعری روایی که کوه و ماه و روستا و باورها را ماهرانه به میل و زن و جدای از خود ِ زن به « مادر » و تولد و مرگ پیوند می زند /عناصری از اجزای طبیعت و ماهیت انسان که راوی در قالب شعری وزین و واژگانی ساده در فضا و تصویر برجسته می کند /تصاویری که در قالب ِ زمانی ِ گذشته و حال به هم سخت پیوسته اند تا غربتی انسانی را در خطوط پایان که اکنون است ،کنار ِ مأوای مادر « امنیت » ، قاب بگیرند . این « ماه » همان ماه ِ مستعمل و رایج به گمان ِ من نیست . قدری یادآور یکی از معانی ِ شرقی ِ خود « اعضای خانواده » برای من در این شعر بود که هماهنگی ِ مناسبی از دید ِ من با روایت ِ این شعر را داراست . آقای قیصری من این شعر را دوست داشتم و لازم به ذکر است که به اندازه ی تمام مخاطبانش عبورهای معنایی بسیاری خواهد داشت ./سپاس و درود


سلام به شما بانوي اديب و ارجمند...

از حضور ارزشمندو تعريف موجز و نكته ياب و چند جانبه ي شما سپاسگزارم . بر قرار بمانيد .

 

رضوان ابوترابی 
شاعر تجربه های عاطفی و ایماژهای ذهنی ِ خود را با فرهنگ سرزمینی که در آن زندگی می کند ، می آمیزد و ساختاری درونی را در پیوند با محتوایی گسترده تر نمایش می دهد .
تصویری کوچک ، از اندوهی که بزرگ است
باید پذیرفت مشاهده ی هر چیزی کار ِ آسانی ست ، اما استفاده از واژه ای که جایگزین مشاهده شود ، یا بهتر بگویم آن مشاهده را به تصویر بکشد کار آسانی نیست . و جناب قیصری بخوبی از عهده ی این مهم برآمده است .
یس تعارف این شعر روح دارد ،... روحی آسیب دیده .. و از شکل های مختلفی تشکیل شده که انگار هرکدام در قطره اشکی جا گرفته است ...
جمله ای در یادم هست که صادق هدایت می گوید : بوف کور رمانی تاریخی نیست بلکه حسب حال کسی است که صدای خود را از گلویش می شنود.. آیا شاعر این شعر صدای خود را از گلوی خودش نمی شنود ؟
برای این شعر و شاعرش ، کلاه از سر برمیدارم ، به رسم ِ احترام


سلام و سپاس جناب ابوترابی عزیز...

از حضور ارزشمند و نظر چکیده و پر محتوای شما سپاسگزارم و...بر قرار باشید و باشد که من و دیگر شاعران عزیز-بخصوص -جوان تر ها از نگاه ارزشمند شما بهره مند شوند

 

 

جمشید کیا 

گاهی اقا جلیل همه مانند شمایند. می خواهند بروند ولی دلشان رضا نیست. ادبیات هم بخشی از زندگیست. صحنه ارائی زیباست منتظر تحولی که مطمئن هستم اتفاق می افتد. روستائی ساده. اشارات بدیع ودلنشین را دررفتن می توان جستجو کرد. دودلی هم تردید واژه هاست مگرنه اینکه خود صحنه ارائی زنده کردن و یادمان زندگی واقعیست. به قول نیما ی نام اور
از پس پنجاه و اندی زعمر
نعره بر می ایدم از هر رگی
کاش بودم باز دور از هر کسی
چادری و گوسفندی و سگی
باور بفرمایید واژه ها بعد از تحولات 1917انقلاب اکتبر بیشتر در خدمت صلح و ادبیات امد. منتظر امید واری های بهترم.


 

نوشته شده توسط جلیل قیصری  | لینک ثابت |

دوباره خواني يك حس چهارشنبه ششم مهر 1390 21:42
 

 

 

ازشهركِ وازيوار*تا فيروزكلا*كُجور

                                   راه درازي نيست

ومن همان جليل هر روزه هستم

زابه راهِ كوچه و كيله و كاريز

 

سال هاست نديدم ات

ونمي دانم

كلاف ابروهايت

بر كدام حس نارس چنبره بسته ست

نان غَمِ كمي نيست!

 

آن روز ها گمان نمي كردم

 اين دومار خانگي

هر روز از حس نورسم مي نوشند

ودر روياي رسيد نم

                      به خواب مي روند

حالا كه انگار شاعر شده ام

نگاهت را به عسل تشبيه نمي كنم

يا به شب و شراب و آهو

 

تاريخ را بايد دوباره نوشت

ضحاك چشم هايت اگر نبود

هر گز به دموكراسي واژه ها نمي رسيدم.

 

 

 

*محل سكونت فعلي

*زادرود كوهستاني

 

                              

نوشته شده توسط جلیل قیصری  | لینک ثابت |