باز خواني شعري از فرياد شيري
رستم زايي
مي خواستم با سر بيفتم ،نشد
زائوسرو ته ام گذاشت زمين
آسمان وقتي بار دار بود
و انگشتم براي سؤالي بالا رفت
كه افتاد
براي خودم يلي بودم
نامم را از شاهنامه در آورده بودند پوچ
خالي ام كردند
ودستانم را به چمداني بستند
كه از همه ي سفر هاي پشت سرم
سيستان را به خاطر داشت فقط
روي زمين بودم ،زمين
آنقدر ماندم
كه جاي علف جاده زير پايم سبز شد
زمين جاي خوبي بود براي سفر كردن
در انتهاي هر سفر
مثل جنيني دفنم كردند
ميان زميني كه ايستادنم را هر گز نديد
مي خواستم با پاي خود گم گور شوم
نشد
مرده شور كفن پيچم كرد
آسمان وقتي كه مي باريد
بر انگشتي كه از گورم با لا آمده بود
چرا؟.
مي خواستم با سر بيفتم ،نشد
زائو سرو ته ام گذاشت زمين
آسمان وقتي بار دار بود
و انگشتم براي سؤالي بالا رفت
كه افتاد
در بندِ آغازين شعر با سه تولد و يك زمان نا متعارف مواجهيم تولد ِ: انسان –شاعر ،انسان –كود ك و انسان اسطوره خواه و آرزو مند شرقي و زمان نامتعارف زماني است كه كودك نا متعارف زاييده مي شود ( رستم زايي ) اما آسمان باردار است و نمي بارد. آيا آسمان بغض مند تولد كودك است و يا نمي بارد تا كودك ِ متولد شده زمين را سيراب كند ؟انگشتِ سؤال كودك بالا مي رود (بسوي آسمان يا خدا ) كه چرا نشد طبيعي زايمان شوم ؟چرا چنينم متولدم كردند ؟و چرا تو اي آسمان ،بغض داري و نمي باري ؟و چرا تو اي خدا ...؟اما انگشت سؤال مي افتد يعني پرسش ممنوع!
براي خودم يلي بودم
نامم را از شاهنامه در آورده بودند پوچ
خالي ام كردند
و دستانم را به چمداني بستند
كه از همه ي سفر هاي پشت سرم
سيستان را به خاطر داشت فقط
مولود زمين در خيال خودش يلي است !اما نامش را از گردونه ي اسطوره و تاريخ به در آورد ند ،پوچ!! او را از نام (نماد هويتش )تهي كردند و يا «خال » يا داغ محتوم را بر پيكرش حك كردند؟ و اگرچه اين سفر تحميلي –جنيني است و از فرا موشي آغاز مي شود اما ذهن و چمدان خاطرات از آن همه بار اسطوره – فرهنگي فقط يك آغاز اثيري (سيستان ) را به خاطر دارند و از آن همه طول تاريخي و عرض جغرافيايي پشتِ سر چيزي به خاطر نمي آيد چرا كه سفر ،سفر ِ جنيني است با دستان ِ(نيز رستم دستان )بسته به چمدان تهي از خاطره .
روي زمين بودم ،زمين
آنقدر ماندم
كه جاي علف جاده زير پايم سبز شد
زمين جاي خوبي بود براي سفر كردن
در انتهاي هر سفر
مثل جنيني دفنم كردند
ميان زميني كه ايستادنم را هر گز نديد
مي خواستم با پاي خودم گم گور شوم
نشد
پس از آن خيزش نسياني ،ايستايي دوباره آغاز مي شود (آغازش مي كنند )زمين آيا مهربان است و به جاي ،علف جاده را در زير پا سبز مي كند و يا جاده جاده ي از پيش تعبيه شده اي است براي ادامه ي سفرِ فراموشي ؟به هر صورت زمين جاي خوبي است براي سفر كردن و انسان تشنه ي تحرك است اما اين سفر ،سفر دايره اي است و جنين يا نماد نسل هاي فراموشي در انتهاي سفر دفن مي شود ،در جغرافيايي كه به خاطر پيشينه ي پر بارش ميان يا مركزِزمين است !؟و در نگرشي ديگر انسانِ جنيني دو باره به رحمِ زمين باز گردانده مي شود ؛زميني كه هرگز ايستادنش را نديد .تازه مي بينيم كه تمام سفر هاي پيشين سفر ايستايي بود .انسان –جنين آرزويش در منتهاي بي آرزويي اين است كه حالا لا اقل با پاي خودش گمِ گور شود اما «نشد» يا نگذاردند . واژه هاي «دستان-گم گور –پوچ –خالي ام – كه افتاد و...»بازي هاي زباني معقول و بر آمده از جوهر شعر به وجود مي آورند و به شعر كثرت معنايي يا تأويل گونه گون مي بخشند .
مرده شور كفن پيچم كرد
آسمان وقتي كه مي باريد
بر انگشتي كه از گور بالاآمده بود
چرا ؟
جنين –انسان كفن پيچ مي شود اما نه با طيِ طريق از گهواره تا گور بلكه پس از زايش جنيني كه طي همه ي طريق در ايستايي يا اُفتايي صورت پذ يرفت .آسمان ا ما نمي بارد بر جنيني كه همين آسمان در وقت زا يشش بار دار بود يا بغض آگين و لي انگشت پرسش از گور بدر آمده و آسمان گويي بر اين پرسش غمالود مي گريد بر اين پرسش و اين انگشت كه در آغاز شعر در اعتراض به آن زايش تحميلي فرو مي افتد .چراي انتهاي شعر اما از نوع چراهاي «نيچه آي »است هم بر آن زاياندن تحميلي ،هم به سفر –ايستايي جنيني و هم به بارشِ از گاه گذشته ي آسمان و اين« چرا ؟ » يك پرسشِ انساني است ،پرسشِ انسانِ جدا شده از نام و نشان و اسطوره و تاريخ ؛يعني كه هم ريشه ها و هم حق چگونه زيستن فراموش نمي شود حتي اگر اراده، جنيني باشد و آغاز، اثيري.

